X
تبلیغات
رایتل
خنده بر لب می زنم تا کس نداند راز من , ورنه این دنیا که ما دیدیم خندیدن نداشت ...

ارزش ما

سه‌شنبه 9 فروردین‌ماه سال 1390 ساعت 02:40 ق.ظ


یک سخنران مشهور سمینارش را با در دست گرفتن بیست دلار اسکناس شروع کرد

او پرسید چه کسی این بیست دلار را می خواهد؟

دست ها بالا رفت.او گفت:من این بیست دلار را به یکی از شما می دهم

اما اول اجازه دهید کاری انجام دهم.

او اسکناسها را مچاله کرد و پرسید چه کسی هنوز این ها را می خواهد؟

باز هم دست ها بالا بودند.او جواب داد خوب. اگر این کار را کنم چه؟

او پول ها را روی زمین انداخت و با کفشهایش آنها را لگد کرد

بعد آنها را برداشت و گفت:

مچاله و کثیف هستند حالا چه کسی آنها را می خواهد؟

بازهم دستها بالا بودند

سپس گفت:

هیچ اهمیتی ندارد که من با پولها چه کردم شما هنوز هم آن ها را می خواستید

چون ارزشش کم نشد و هنوز هم بیست دلار می ارزید.

اوقات زیادی ما در زندگی رها می شویم، مچاله می شویم

و با تصمیم هایی که می گیریم و حوادثی که به سراغ ما می آیند آلوده می شویم .

و ما فکر می کنیم که بی ارزش شده ایم

اما هیچ اهمیتی ندارد که چه چیزی اتفاق افتاده یا چه چیزی اتفاق خواهد افتاد.

شما هرگز ارزش خود را از دست نمی دهید.

کثیف یا تمیز،مچاله یا چین دار

شما هنوز برای کسانی که شما را دوست دارند بسیار ارزشمند هستید.

ارزش ما در کاری که انجام می دهیم یا کسی که می شناسیم نمی آید

ارزش ما در این جمله است که: ما که هستیم؟

هیچ وقت فراموش نکنید که شما استثنایی هستید

آه و فغان از دوری و صبوری ....

یکشنبه 29 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 01:10 ق.ظ

امروز هم روز خوبی بود هم روز بدی........

 خوب از این لحاظ که در کمال کم باوری ( نمیگم ناباوری , چون یه کوچولو احتمالشو میدادم)

دیدمت .... هوراااااااااااااااااااااااااااا اونم 2 بار

اما یه ذره ........ حالا جزییاتش بماند همون توذهنم , ماله خودم

دلمم گرفت چون امروزکه دیدمت دیدم بقیه راس گفتن, تو خوب خوب خوب بودی و من الان نداشتمت و شاید هرگز نداشته باشمت ...

یعنی این طوریه واقعا ؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!

خدایا تو اینو نخواه و کمکم کن , حالم و خودت میدونی با چه اوضایی خوب نیگه میدارم

تو هم میدونم خیلی حواست به من هست , خیلی .....

اما ازت خواهش میکنم بی لیاقتی منو ببخشی و خواهش میکنم به من فرصت دوباره بدی 

من میدونم که تو عین حق منو دادی , اما پس رفعتت کو , پس بخششت کجاست؟؟

خداجون تحمل این همه ........ و ندارم , کمکم کن , کمکم کن


پی نوشت : دیشب نوشتم ," از اون وقت که دیدمت دیگه ندیدمت " اما امروز دیدمت , کاش یه چیز دیگه از خدا میخواستم ... همینو می خواستم , اما کاش بیشتر میخواستم ...


خدایا هرچند که سخته بگم , اما مرا آن ده که آن به ...

کاش تو هم که بهترینی ..........



دلم برات تنگ شده بود

جمعه 27 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 02:28 ق.ظ

قصد نوشتن نداشتم , اما ... 

داشتم آهنگ باصدای بلند گوش می دادم , البته با هندزفری , من و برد تو

فکرای قشنگ با تو بودن ....


حیف که انگار کسی منو نمی فهمه , ( البته  خوشبختانه دیشب فهمیدم 2 نفر

هنوز یه کوچولو منو میفهمن , جدا خوشحال شدم , واقعا هنوز جای شکرش

باقیه) , من می خوام کاش خدا واسه یه بار هم که شده , تو همین اوضایی که

هستم منو بفهمه , اما....


 میدونم خیلی  سخته , شاید محاله , اما این دل آدم تا بخواد اینا و بفهمه یه 2,3

سالی می گذره ...


چه جالبه که از اون روزی که دیدمت , دیگه هنوز ندیدمت ...


داشتم همه ی جزئیات اون شب و تو ذهنم مرور میکردم و همین طور که فکر

میکردم , یه جاهایی لبخند میزدم ...


من خیلی ناشکری کردم , شاید خیلی .... 


دلم تنگ شده واسه اون همه محبت و علاقه و لطف و مهربونی ای که بود , اما

دیگه نیست , یا اگه یه درصدی هست دیگه من نمیبینم , اما کاش بازم ببینم ....


اگه همه چی برعکس بود من تا همیشه ..........


اصلا نمی تونم بنویسم ...کاش کاش .........


خدایا اشتباه کردم , تو رو خدا اینجوری منو رها نکن , به خدا سهم من این

نبود ....


دایا تو که با من قهر نیستی , من دلم میگیره واقعا وقتی می بینم به آخر راه

رسیدم ...


نمیدونم شاید همون جوری که یهو اومد , یهو هم باید میرفت , یا شاید در کمال

کم باوری ( شاید هم ناباوری) خدا خواست و دوباره بیاد ...


اما , نمیدونم....


یشب اون دو تا بنده خدا می گفتم ما این قضیه و مشکی نمی بینیم ,

خاکستری می بینم , منو یه کوچولو خوشحال کرد...


کاش ...... اصلا ولش کن دهنم باز نمیشه کاشامو به زبون بیارم ...

.

نمیشه با خیال و توهم زندگی کرد . من واقعیتو می بینم که الان دقیقا دو ماه

میشه ازت بی خبرم ... البته خبرتو دارم اما خبری که ..... 


من از این عاشق دیوونه ها نیستم , اصلا از دوست داشتن رو احساس خوشم

نمیاد , اول عقل بعد احساس , حالا میترسم که چرا با عقل دارم عاشقت

میشم , یا شاید هم تا حالا شدم ..

حالا شاید زیاده روی بگم عشق , نمی دونم شاید هم واقعا اسمش عشقه ,

اما الان که فک میکنم , میبینم میتونم همونطوری که بودی دوست داشته

باشم , با همه ایرادای مسخره ای که ازت گرفتم و حالا میبینم , چه زود قضاوت

کردم .

من تو این قضایای چندماه گذشته بعضی از چیزهای ناب و باختم , چیزای

باارزشی که ......


بی احتیاطی کردم , یا بهتره بگم نادونی


نمیدونم چی قراره بشه , اصلا قراره چیزی بشه یا هیچی نشه و همین جوری

مثل یه دوماه گذشته , سوت و کور و بدونه روشنایی بمونه , نمیدونم 


آرزو میکنم به همین جا ختم نشه , خدایا منو ببخش و تنهام نذار و خودت کمکم

کن , آمین



آخر نوشت : کاش بیای , و با هم اینا و بخونیم 


آرزو بر جوانان عیب نیست .... اما خیلی حس خوبی میده , یعنی

میشه ؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!

ماه من غصه چرا ؟؟؟

سه‌شنبه 24 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 03:55 ب.ظ


ماه من غصه چرا ؟؟؟

آسمان را بنگر، که هنوز، بعد صدها شب و روز

مثل آن روز نخست، گرم و آبی و پر از مهر به ما می خندد

یا زمینی را که، دلش از سردی شبهای خزان 

نه شکست و نه گرفت

بلکه از عاطفه لبریز شد و نفسی از سر امید کشید

و در آغاز بهار، دشتی از یاس سپید، زیر پاهامان ریخت

تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست

ماه من غصه چرا؟؟

تو مرا داری و من هر شب و روز، 

آرزویم همه خوشبختی توست

ماه من، دل به غم دادن و از یاس سخنها گفتن

کار آنهایی نیست که خدا را دارند

ماه من، غم و اندوه اگر هم روزی، مثل باران بارید

یا دل شیشه ای ات از لب پنجره عشق،

زمین خورد و شکست

با نگاهت به خدا چتر شادی وا کن

و بگو با دل خود که خدا هست، خدا هست هنوز

او همانیست که در تارترین لحظه شب، 

راه نورانی امید نشانم می داد

او همانیست که هر لحظه دلش میخواهد 

همه زندگی ام، غرق شادی باشد

ماه من...

غصه اگر هست بگو تا باشد

معنی خوشبختی، بودن اندوه است

اینهمه غصه و غم، اینهمه شادی و شور

چه بخواهی و چه نه ،میوه یک باغند

همه را با هم و با عشق بچین، ولی از یاد مبر

 پشت هر کوه بلند سبزه زاری است پر از یاد خدا

و در آن باز کسی می خواند

که خدا هست

خدا هست

خدا هست هنوز



"مهین رضوانی فرد"

پیمان ابدی ...

پنج‌شنبه 12 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 02:20 ب.ظ

سلام. امروز که پنج شنبه ست می خوام با خودم عهدی ببندم که تا عمر دارم امیدوارم هرگز زیرپاش نذارم ... اگر این عهد و سر جا نیگهش ندارم دلیلی هم برای نفس کشیدن خودم ندارم ...

بماند که چه دلایلی دارم که منو وادار کرده بعد دو دهه و خورده ای از عمرم , بخوام شروعی جدید و نو , و نه مثل گذشته برای خودم بسازم . همین قدر بگم که خوشایند نبود , خیلی سخته که خودتو زیر حرف ها و مزخرفات و چرت و پرتای دیگران و که دورو برتونن  احساس کنی و و تحملشون کنی , و خودت به این تنیجه برسی که همه ی همه ی اشتباهات از خودت بوده . 

واقعیت امرو حدس میزدم , اما دیشب که مطمئا شدم , و خیلی از چیزهای دیگه ای و هم شنیدم که این جوری گفتنش حق من نبود, اما به هر حال خیلی از واقعیت ها برام روشن شد و واقعا چشم های منو باز کرد, من دیگه دلیلی نمی بینم با یه اده آدم دورو و حیله گر کاری داشته باشم , جز یه برخورد معمولی و نه دوستانه , نمیدونم کیا و چه جوری اما در حق من خیلی بد کردن , خیلی , من حتی برای دشمنم هم هیچ وقت این کارو نکردم و نمیکنم , اما متاسفانه دوروبرییای من خیلی راحت به خودشون اجازه دادن منو این جوری له کنن , زیر پا بزارن که دیگه به سختی بتونم سرم و بالا بگیرم  هر چند که اونا این جوری فکر نمیکنن اما واقعیت برای من همینه 

تنها دلیلی که باعث شده بیام واینجا بنویسم اینا و ثبتشون کنم اول اینه که پیش وجدان خودم درسته خیلی راحت نیستم و میدونم اشتباهات اولیه و شاید ثانویه از من بوده , اما میدونم به این گستردگی و بزرگی و صورتی که دیگران  هم  میگن و فکر می کنن , به هیچ عنوان نبوده . 

از حالا که چشمام باز شده , امیدوارم هرگ نبندمشون , هرگز نمی خوام آدم قبلی باشم , از افکار منفی و هر چی که واسه گذشته بوده , دوروبری یام , دوستام , همکارا و همکلاسی هام , محیط اطرافم , خانوادم و خیلی از چیزا و کسای دیگه که به گذشته ی نه چندان دور من ربط پیدا می کنن ,  میخوام خلاص و راحت شم . درسته راحت شدنش به این آسونی ها هم نیست , اما من با فکر, این راه و ترجیح میدم و نمیتونم بی خیال باشم و همه چیو ندید بگیرم و به روی خودم نیارم , نه . کاری که اینا در حق من کردن انصاف نبوده , اگر سزای من بوده که خوب حالیم کردن , اگر یک درصدی نبوده , یا حداقل این جوری نبوده , لازم نیست من بگم , واگذارشون می کنم به خدا...

سیم کارتامو عوض کردم , آدمای گذشته ماله همون گذشته بودن , برام مردن ,  علنا مردن 

من برای ادامه راهم اول از خدا کمک میخوام و بعد هم به توانایی های خودم تکیه میکنم , خوشبختانه تا حالا من تو خیلی از چیزای مهم که ازاین موضوعات مهم تره جزو اولین ها بودم , حتی برخلاف پیش بینی ها و افکار خودم راجبه توانایی ها و استعدام , اما خداروشکر تا حالا موفقیت های خوبی داشتم که همین ها هم باعث میشه بقیه بیشتر کورشن...

میخوام همین راه و طی کنم من تو کارا و راه زندگی خودم جز از خدا از هیچ کس دیگه ای کمک نمی خوام , خوشبختانه انقدر کار رو سرم ریخته که بتونم انجام بدم و قول هایی که به خودم دادم و اثبات کنم... تنها هدف بزرگ زندگی من همینه ...

این همه جریانات و اتفاقات درسته خیلی سخت و بد بود اما تموم شد , از همین امروز و همین ساعت تمامی اتفاقات گذشته , با همه چند و چون هاش واسه من ت م ا م شد .

یادگرفتم که دیگه به کسی اعتماد نکنم , چون دوستی تو این دنیا وجود نداره که بشه روش حساب کرد , هیچ گربه ای محض رضای خدا موش نمی گیره , هر کسی با هر عنوان و مدلی که میاد و خودشو دوست آدم معرفی  می کنه جز استفاده و گاهی سو استفاده از آدم چیزی نمی خواد , من واقعا متاسفم واسه بعضی ها که نمیفهمن که هیچ چیزیو نمی فهمن ...

یادگرفتم که با همه سرد و خشک برخورد کنم چون من مثل خودشون دورو  و کلک نیستم و خوشبختانه اصلا بلد نیستم نقش بازی کنم , حالا که از همشون بدم اومده و نامردی هاشون واسم اثبات شده که چه در حق من کردن , دلیلی هم برای مهربون بودن و با گذشت بودن از سمت من وجود نداره ... می دونم از کاراشون پشیمون می شن , چون خیلی وقتا خیلی از کاراشون گیر من بود و شاید هنوز هم هست , اما اینا انقدر کورن و نمیبینن که راحت پلای روبه رو پشت سرشونو به چه آسونی اما تلخی , خراب کردن ...

دیگه برام مهم نیستن , اصلا همشونو امروز دفن میکنم , اصلا واقعا همین کارو میکنم , فکر کنم جالبه , یه قبر میکنم و همه تلخی ها و افکار مزاحم و حرفای نامربوطو و همه چیزا... و دفن میکنم توش , که خدایی ناکرده هر وقت سست شدم , برم سراغ اون قبر و یادم بیاد که دیگرانی وجود ندارن واسه من , و من همه چیو به خاک سپردم . و خیلی وقته  که برام مردن...

من از الان یه آدم جدیدم که خوشبختانه حساب خودمو با گذشته و همه صاف کردم , نه حقی به گردن کسی دارم و نه کسی حقی از من طلب داره , میخوام تو این راه خودم مستقل باشم ...

راسی یه چیز مهم هم از خدا می خوام , اینکه خداجون بهم قول بده که دیگه هرگز همچین افرادی و به هیچ عنوان سر راه زندگی من قرار ندی , خود میدونی که خیلی ها و منظورمه , خیلی ها , و ازت میخوام که حالا که خیلی تنهام , هوای منو خیلی بیشتر داشته باشی و منو در مسیری قرار بدی که دیگه اینا نباشن و شاید خوشحالم کنه . 

واقعا مهم نیستن  ,خوشبختانه من دلایل زیادی واسه خندیدن و شاد بودن و شاد شدن دارم , این تکه , از زندگیه من جداشد  , کاملا جدا شد , من مطمئنم می تونم موفق بشم و باز هم بخندم , الکی الکی بخندم ...


 1   2  <<