X
تبلیغات
رایتل
خنده بر لب می زنم تا کس نداند راز من , ورنه این دنیا که ما دیدیم خندیدن نداشت ...

برگردم به همون روزا...

سه‌شنبه 10 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 02:24 ب.ظ

چقدر بنویسم از اینکه دلگیرم از این که تنهام از این که واقعا خستم , بریدم... من که سنگ نیستم , آدمم , میگن خدا به اندازه ظرفیت آدما بهشون غم و اندوه میده , با خودم میگم یعنی من انقدر قدرتمند و بزرگ شدم که این همه درد و خودم تنهایی به دوش بکشم ...

چقدر خوب بود زمانی که من الکی خوش بودم ... واقعا دلم تنگ شده واسه اون روزا ... دوست دارم برگردم به 5 , 6 ماه پیش که زیر این گنبد کبود غیر از منو خدا هیچ کس نبود , هیچ کس نبود , هیچ کس نبود ...


حکمم از زمین رها شدن نبود
سرنوشت من خدا شدن نبود
از هزار چوب خیزران یکی
در قواره ی عصا شدن نبود
گیرم استخوان به نیش هم کشید
سگ به جوهر هما شدن نبود
از چهل در طلسم قصه ام
هیچ یک برای واشدن نبود
تو در آینه شما شدی ولی
با منت توان ما شدن نبود
آری آشنا شدن هم از نخست
جز به خاطر جدا شدن نبود