X
تبلیغات
رایتل
خنده بر لب می زنم تا کس نداند راز من , ورنه این دنیا که ما دیدیم خندیدن نداشت ...

دلم برات تنگ شده بود

جمعه 27 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 02:28 ق.ظ

قصد نوشتن نداشتم , اما ... 

داشتم آهنگ باصدای بلند گوش می دادم , البته با هندزفری , من و برد تو

فکرای قشنگ با تو بودن ....


حیف که انگار کسی منو نمی فهمه , ( البته  خوشبختانه دیشب فهمیدم 2 نفر

هنوز یه کوچولو منو میفهمن , جدا خوشحال شدم , واقعا هنوز جای شکرش

باقیه) , من می خوام کاش خدا واسه یه بار هم که شده , تو همین اوضایی که

هستم منو بفهمه , اما....


 میدونم خیلی  سخته , شاید محاله , اما این دل آدم تا بخواد اینا و بفهمه یه 2,3

سالی می گذره ...


چه جالبه که از اون روزی که دیدمت , دیگه هنوز ندیدمت ...


داشتم همه ی جزئیات اون شب و تو ذهنم مرور میکردم و همین طور که فکر

میکردم , یه جاهایی لبخند میزدم ...


من خیلی ناشکری کردم , شاید خیلی .... 


دلم تنگ شده واسه اون همه محبت و علاقه و لطف و مهربونی ای که بود , اما

دیگه نیست , یا اگه یه درصدی هست دیگه من نمیبینم , اما کاش بازم ببینم ....


اگه همه چی برعکس بود من تا همیشه ..........


اصلا نمی تونم بنویسم ...کاش کاش .........


خدایا اشتباه کردم , تو رو خدا اینجوری منو رها نکن , به خدا سهم من این

نبود ....


دایا تو که با من قهر نیستی , من دلم میگیره واقعا وقتی می بینم به آخر راه

رسیدم ...


نمیدونم شاید همون جوری که یهو اومد , یهو هم باید میرفت , یا شاید در کمال

کم باوری ( شاید هم ناباوری) خدا خواست و دوباره بیاد ...


اما , نمیدونم....


یشب اون دو تا بنده خدا می گفتم ما این قضیه و مشکی نمی بینیم ,

خاکستری می بینم , منو یه کوچولو خوشحال کرد...


کاش ...... اصلا ولش کن دهنم باز نمیشه کاشامو به زبون بیارم ...

.

نمیشه با خیال و توهم زندگی کرد . من واقعیتو می بینم که الان دقیقا دو ماه

میشه ازت بی خبرم ... البته خبرتو دارم اما خبری که ..... 


من از این عاشق دیوونه ها نیستم , اصلا از دوست داشتن رو احساس خوشم

نمیاد , اول عقل بعد احساس , حالا میترسم که چرا با عقل دارم عاشقت

میشم , یا شاید هم تا حالا شدم ..

حالا شاید زیاده روی بگم عشق , نمی دونم شاید هم واقعا اسمش عشقه ,

اما الان که فک میکنم , میبینم میتونم همونطوری که بودی دوست داشته

باشم , با همه ایرادای مسخره ای که ازت گرفتم و حالا میبینم , چه زود قضاوت

کردم .

من تو این قضایای چندماه گذشته بعضی از چیزهای ناب و باختم , چیزای

باارزشی که ......


بی احتیاطی کردم , یا بهتره بگم نادونی


نمیدونم چی قراره بشه , اصلا قراره چیزی بشه یا هیچی نشه و همین جوری

مثل یه دوماه گذشته , سوت و کور و بدونه روشنایی بمونه , نمیدونم 


آرزو میکنم به همین جا ختم نشه , خدایا منو ببخش و تنهام نذار و خودت کمکم

کن , آمین



آخر نوشت : کاش بیای , و با هم اینا و بخونیم 


آرزو بر جوانان عیب نیست .... اما خیلی حس خوبی میده , یعنی

میشه ؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!