X
تبلیغات
رایتل
خنده بر لب می زنم تا کس نداند راز من , ورنه این دنیا که ما دیدیم خندیدن نداشت ...

آه و فغان از دوری و صبوری ....

یکشنبه 29 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 01:10 ق.ظ

امروز هم روز خوبی بود هم روز بدی........

 خوب از این لحاظ که در کمال کم باوری ( نمیگم ناباوری , چون یه کوچولو احتمالشو میدادم)

دیدمت .... هوراااااااااااااااااااااااااااا اونم 2 بار

اما یه ذره ........ حالا جزییاتش بماند همون توذهنم , ماله خودم

دلمم گرفت چون امروزکه دیدمت دیدم بقیه راس گفتن, تو خوب خوب خوب بودی و من الان نداشتمت و شاید هرگز نداشته باشمت ...

یعنی این طوریه واقعا ؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!

خدایا تو اینو نخواه و کمکم کن , حالم و خودت میدونی با چه اوضایی خوب نیگه میدارم

تو هم میدونم خیلی حواست به من هست , خیلی .....

اما ازت خواهش میکنم بی لیاقتی منو ببخشی و خواهش میکنم به من فرصت دوباره بدی 

من میدونم که تو عین حق منو دادی , اما پس رفعتت کو , پس بخششت کجاست؟؟

خداجون تحمل این همه ........ و ندارم , کمکم کن , کمکم کن


پی نوشت : دیشب نوشتم ," از اون وقت که دیدمت دیگه ندیدمت " اما امروز دیدمت , کاش یه چیز دیگه از خدا میخواستم ... همینو می خواستم , اما کاش بیشتر میخواستم ...


خدایا هرچند که سخته بگم , اما مرا آن ده که آن به ...

کاش تو هم که بهترینی ..........